مدتهاست که به تو می گویم:
مرا ببین/
من هستم/
اینجا کنار تو/
برای تو.
دلیلی برای اینهمه بی تفاوتی نمیابم جز بی عشقی.
عشقی که یک روز بود و حالا انگار یک عادت سنگین وزن شده.
خنده های تصنعی/محبتهای اجباری و لمس دستان سردت که خود روزی غنیمت بود/دیگر مرهم نمی شود بر این زخم کهنه چند ساله.
دیگر باور دارم که عشقی نیست و من دوان/دوان به دنبال هیچ شتابان می روم.
تو نه می بینی مرا/نه می شنوی.
به تکرار گفتم که می ترسم از فردا/نمی دانم چه در پیش است/که بعد از اینهمه عمل از تو/چه عکس العملی دارم.
خندیدی با خیال راحت و گذشتی از کنار گفته ها و نگفته هایم.
امروز همان فردای هولناک است.من از معشوقه بودن دیروز و از هیچ بودن امروز خسته ام.دیگر نمی خواهم سایه باشم در کنارت.
من حضور دارم و به این حضور/به خود می بالم.
من داشتم آنچه را که تو در دیگران به دنبالش می گشتی.
اینها را نگفتم که تهدیدت کنم به رفتنم/هر چند می دانم گوشت به این مکرر مانوس شده.
خواستم بدانی که حالا دیگر چرا کنارت می مانم.
خواستم بدانی که منهم مثل تو سپردم به به روزگار/آنچه را که در پیش است.
تا هستی/باش.به آمدن و بودنت پا فشاری نمی کنم/به رفتنت هم حتی اصراری ندارم.
منهم تورا شبیه به سایه ای گنگ می کنم/آنچنان که تو با من کردی.دیگر همه را از حضورت آگاه نمی کنم/که دیگر مجازی بودن حضورت را باور کرده ام.
تو مال آنان که کنارشان حضور داری و من نیز کنار دیگری.
حالا دیگر می مانم کنار آنکه همتای من به این حضور ببالد.
می دانم که نمی بینم این روز را/اما امید دارم بشنوم که شهوت خاطراتم از پا در آورده قوی ترین مرد رویاهایم را.
منتظرم همین روزها بیایی و بگویی:چرا؟
جوابت را آماده کردم و بارها تمرین.
خواستم گریه کنم / نیامد.
خواستم بغض کنم / در گلو چیزی نبود.
خواستم فغان کنم/فریاد بزنم...
دیدم همه را زیر قدمهای روانت قربانی کرده بودم.
دیگر غروری هم نمانده تا با آن به پیشوازت بیایم.
خالی از هر احساس/روبرویت می ایستم و می گویم:
تو خواستی
تو کردی...
+ نوشته شده توسط مهنوش بهاجه در دوشنبه یازدهم مرداد 1389 و ساعت
17:33 |