تبليغاتX
من کت ندارم
روزی اگر مادر شوم./.خود را به آتش میزنم
خود را نه بر آتش خشم./.بر آتش دل میزنم
روزی اگر مادر شوم./.دنیا به پایش می نهم
دنیا که سهل است./.جانمو یکجا به نامش می زنم
روزی اگر مادر شوم./.شانه به بغضش می دهم
شب گریه ها و بغض او./.هر دو به جانم می خرم
روزی اگر مادر شوم./.ره می سپارم پا به پا
گوش به درد و حال او ، در زیر باران می دهم
روزی اگر مادر شوم./.قلبم برایش می تپد
بی شک برایش بی دریغ./.از باغ و از یاد می روم
روزی اگر مادر شوم./.تنها،نگاه من به اوست
تنها به شرط خنده اش،گلخنده بر لب می زنم
........
آنچه که گفتم،بی حساب نبوده از آینده ام
آموخته ام از کودکی،این کارها از مادرم
روزی که او مادر بشد،از خود که از دنیا گذشت
بر جان خود او می خرید،هرچه بلا بود بهر من
مادر دگر تنها نشین،من می شوم هم بغض تو
شانه به زلف چون گلت،من می زنم همتای تو
مادر دگر گریه نکن،من می شوم هم خنده ات
بغضی ندارم در گلو،بر شادیم تنها بخند
من شادم و پر جنب و جوش،بنگر،ندارم غصه ای
من غم ندارم در زمین،وقتی تو هستی مادرم...

(مهنوش...5/6/1389 )
+ نوشته شده توسط مهنوش بهاجه در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391 و ساعت 2:29 |
چه بارانی است دلم امشب/

چه بی قراری عمیقی در ذهنم جا خوش کرده/

چه سوگوارانه به گذشته های نه چندان دور می نگرم.

حسرت کارهای کرده و نکرده ویرانه می کند خانه ی کوچک دلم را.

چشمانم به در سیاه و گوشم به زنگ/در حال کر شدن است.

انتظار چه را می کشم؟؟؟

انتظار که را می کشم؟؟؟

هیچ نمی دانم!!!

اما ایمان دارم که اتفاقی در راه است.

کاش شیرین باشد این رخداد./.کاش نورسیده ای تلخ نباشد چون کهنه های هلاهل طعم.

...

اما من که دیگر دلم هیچ نمی خواهد!!!

دل بریدم از خواسته ها و نخواسته ها!!!

دل بریدم از آرزوهای ریز و درشت!!!

دل بریدن و انتظار؟؟؟

مگر می شود؟؟؟

تاب نشستن ندارم/کنار پنجره می ایستم/سیگاری دود می کنم.

آسمان هم امشب از همیشه تاریکتر است!

گویی او هم بی چراغ و غمزده منتظر واقعه ایست!!!

پروردگار دو عالم./.مرگ بر تو باد که آسمانت را هم در انتظار می گذاری...

+ نوشته شده توسط مهنوش بهاجه در پنجشنبه بیست و ششم خرداد 1390 و ساعت 14:39 |
ساعتم خوابیده.

اما هوا می گه داره غروب می شه.

نه گرمه و نه سرد.

دیگه انگار هوا هم نمی تونه تشخیص بده تو چه فصلیه.شایدم خدا ساقیش رو عوض کرده و یک بهترش رو گیر آورده.تو عالم نئشگیش داره تنهائی حال می کنه و کاری به کار کسی نداره.

داشتم به روزهائی که گذشت و روزهائی که در پیشه فکر می کردم و بی مقصد پیاده می رفتم که یک جیغ اونم از نوعه بنفشش رید تو رشته و ریشه فکرم.

دورو برم رو نگاه کردم/دیدم ۱۵/۱۰ نفر دور هم حلقه زدن و یکی اون وسط هی نعره می کشه.

رفتم ببینم چه خبره.

یک زن که نصف موهاش سفید و نصفش سیاه/با یک چادر که به نظرم ماترک از مادرش بوده.

با یک دختر بچه که بعدا فهمیدم ۱۱سالست و یک مرد که ظاهرا فقط اسمش مرد بود که اگه می چلوندیش عصاره انواع مخدر رو می تونستی ازش بگیری.

زنه فریاد می زد و گریه می کرد که:

(آخه بی انصاف/مگه من چند نفرم؟کار کنم یا مراقب این یتیمم باشم؟)

بعد دختر بچه رو کشید جلوی خودش.

یک ریزه دقت کردم دیدم شلوار دخترک پر از خون بود.

خانمهای جمع یارو عملیه رو تف و لعنت می کردن.

یکی دوتا سواله ظریف پرسیدم/فهمیدم که طرف ناپدریه دختر بچه است.

مادر سر کار بوده/یارو چشمش می خوره به دختر بچه ومی بینه انگاری دخترک داره بزرگ می شه و داره شبیهه خانمها می شه.

تو عالم نئشگی می ره تو رویا که با دختر شاه پریون همبستر شده/که با صدای جیغ و گریه دخترک به خودش میاد و می بینه دخترک غرق خون شده و خودشم واسه چند ساعتی از هفت دولت آزاد.

سرم رو آوردم بالا/دیدم زن بی صدا نشسته کنار پیاده رو/دخترک رو بغل کرده و فقط بهش نگاه می کنه.

هرکی یک چیزی می گفت.تو اونهمه همهمه/ صدای یک مرد رو شنیدم که می گه:(مادری که بالای سره بچش نباشه همینه دیگه!)

یک خانمی گفت:(اگه نره سرکار کی خرجشون رو بده؟!؟)

مرده یک مکثی کرد و گفت:(خب آخرش همین میشه دیگه!بعدم این نه یکی دیگه/امروز نه فردا/بالاخره یکی اینکارو باهاش می کرد/حالا نا پدریش واسش انداخت جلو...)

خب/اینم حرفیه دیگه/این نه/یکی دیگه/آره دیگه/وقتی خودی هست چرا غریبه بخوره؟؟؟

حالا راست یا چپ؟بیخیال/همینجوری مستقیم می رم...

 

+ نوشته شده توسط مهنوش بهاجه در پنجشنبه یازدهم شهریور 1389 و ساعت 1:58 |
مدتهاست که به تو می گویم:

مرا ببین/

من هستم/

اینجا کنار تو/

برای تو.

دلیلی برای اینهمه بی تفاوتی نمیابم جز بی عشقی.

عشقی که یک روز بود و حالا انگار یک عادت سنگین وزن شده.

خنده های تصنعی/محبتهای اجباری و لمس دستان سردت که خود روزی غنیمت بود/دیگر مرهم نمی شود بر این زخم کهنه چند ساله.

دیگر باور دارم که عشقی نیست و من دوان/دوان به دنبال هیچ شتابان می روم.

تو نه می بینی مرا/نه می شنوی.

به تکرار گفتم که می ترسم از فردا/نمی دانم چه در پیش است/که بعد از اینهمه عمل از تو/چه عکس العملی دارم.

خندیدی با خیال راحت و گذشتی از کنار گفته ها و نگفته هایم.

امروز همان فردای هولناک است.من از معشوقه بودن دیروز و از هیچ بودن امروز خسته ام.دیگر نمی خواهم سایه باشم در کنارت.

من حضور دارم و به این حضور/به خود می بالم.

من داشتم آنچه را که تو در دیگران به دنبالش می گشتی.

اینها را نگفتم که تهدیدت کنم به رفتنم/هر چند می دانم گوشت به این مکرر مانوس شده.

خواستم بدانی که حالا دیگر چرا کنارت می مانم.

خواستم بدانی که منهم مثل تو سپردم به به روزگار/آنچه را که در پیش است.

تا هستی/باش.به آمدن و بودنت پا فشاری نمی کنم/به رفتنت هم حتی اصراری ندارم.

منهم تورا شبیه به سایه ای گنگ می کنم/آنچنان که تو با من کردی.دیگر همه را از حضورت آگاه نمی کنم/که دیگر مجازی بودن حضورت را باور کرده ام.

تو مال آنان که کنارشان حضور داری و من نیز کنار دیگری.

حالا دیگر می مانم کنار آنکه همتای من به این حضور ببالد.

می دانم که نمی بینم این روز را/اما امید دارم بشنوم که شهوت خاطراتم از پا در آورده قوی ترین مرد رویاهایم را.

منتظرم همین روزها بیایی و بگویی:چرا؟

جوابت را آماده کردم و بارها تمرین.

خواستم گریه کنم / نیامد.

خواستم بغض کنم / در گلو چیزی نبود.

خواستم فغان کنم/فریاد بزنم...

دیدم همه را زیر قدمهای روانت قربانی کرده بودم.

دیگر غروری هم نمانده تا با آن به پیشوازت بیایم.

خالی از هر احساس/روبرویت می ایستم و می گویم:

 

                                                              تو خواستی

 

                                       تو کردی...

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط مهنوش بهاجه در دوشنبه یازدهم مرداد 1389 و ساعت 17:33 |
گنگ و گیج/

منگ و سر در گم/

نشسته روبروی پیکر بر عکس او...

ـ خدایا داره چی به سرم میاد؟!؟

واقعا چه بر سر زندگیش آمده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

درست مثل یک سیب زمینی تمیز و بی رگ/زل زده بر خراشهای روی کمرش.

رد پایی از ۱۰ انگشت با ناخنهای بلند و احتمالا خوش رنگ بر کمرش نقش بسته...

ـ

سکوت مطلق.

چیزی برای گفتن و شنیدن نمانده جز تکرار مکررات.

از نفسهای بی صدایش/از نگاههای بی عطشش/از دستان سرد و بی تحرکش/بوی جدایی/بوی غریبه/بوی خیانت را فهمیده بود.

آخرین امید یک همبستری معطر/به یاد روزهای نه چندان دور و نه چندان نزدیک بود.

از بوسه های بی پایان خبری نبود.

از داغی دستانش نشانی نبود.

از دندانهای شل و بی فشارش بر نوک پستان خو د فهمید که دیگر اینجا پایان راه است/که دیگر در این

بستر به جای بوی عطر عشق/بوی زنا می آید.

انجام آن بزرگترین موهبت الهی بر روی زمین که امشب بیشتر که نه/قطعا حکم انجام وظیفه را داشت

به پایان رسید.

با لبی خندان برگشت تا مثل همیشه برق رضایت را در چشمان او ببیند/اما نگاهش با نگاه سرد او که حتی زحمت یک خنده اجباری را هم به خود نداد/گره خورد...

ثانیه ای نگذشت که بی هیچ حرفی چشمانش را بست و انگار ساعتهاست که خوابیده...بی تفاوت/ بی هیچ هراس از نمایان شدن آنهمه خیانت بر کمرش/پشت بر او کرد...

دیگر هیچ چیز برایش نمانده...

دیگر حتی توان رو کردن یک برگ برنده را ندارد....

ـ

دیروز غریبه ای بود که مرا بیشتر از او می خواست/

امروز نورسیده ای آمده که او را می خواهد و مرا...

+ نوشته شده توسط مهنوش بهاجه در سه شنبه چهاردهم اردیبهشت 1389 و ساعت 20:19 |
لعنت به تو ای آسمان

سالهاست که برای من نباریدی

سالهاست که برای من نتابیدی.

لعنت به تو ای آسمان

سالهاست که صدایم نکردی.

سالهاست که از زمینت بیزارم و تو بیخیال.

سالهاست که بارانت نصیب غریبه هاست.

این سالها منتظر آشتی بودم و تو...

لعنت به تو مغرور/به تو خودخواه/که اشکهای شبانه ام نرمت نکرد/

که التماسهای بی پایانم آرامت نکرد.

تو بگو کجا روم؟!؟!؟!؟!؟؟؟؟؟....

حالا که تو با من قهری و من از زمینت متنفر؟

آنها که از تو لبریزند هم با من قهرند!

مرا کافر می نامند.

مرا بی دل می نامند.

مرا بی عقل می نامند.

لعنت به تو که مرا چون برده ای لگام گسیخته می نگری و لعنت به تک تکشان که مرا تنها

به شکل عریان/دراز کشیده بر بستر می بینند.

لعنت به تو و آنها که تنها تو می دانی چه کردند با من و تو سکوت کردی.

لعنت به تو و روزگارت.

لعنت به من احمق/

که لعنت خودت را بر تو می فرستم.

                              

                                لعنت به من که قدرت باریدن ندارم...

+ نوشته شده توسط مهنوش بهاجه در سه شنبه هشتم دی 1388 و ساعت 18:6 |
۱۰          ...          ۹          ...         ۸          ...          ۷          ...          ۶          ...         

۵          ...          ۴          ...          ۳          ...          ۲          ...

.....۱.....

((بوووووم))

 

نه نوروزه/نه کریسمس

نه یاده یاره دیر رس

.

.

.

این/مرگ منه بی کس...

.

.

.

می خوام تمومش کنم.

چراغها خاموشه.صداهای عجیبی میاد.

اما ولش کن/اینجا همه چیزش مبهمه/اینم روش.

تلخیش هنوز داره ته گلوم رو نوازش می ده و طعم سیگارم مزه اش رو دو چندان می کنه.داغی چائی نبات نوک زبونم رو سوزونده.

این اولین باره که یک سوزش اینهمه واسم لذیذه.

حالا دیگه گوشم فقط پر از صدای خواننده است.

(۱۰ثانیه تا انتها...پایانی بی سر و صدا....)

آره/

می خوام خودمو بکشم...

بدون اینکه کسی بفهمه.

می خوام راه برم/نفس بکشم/بخندم و حتی گریه کنم بی اونکه کسی بدونه من مردم.

چه فایده داره باشی و نبیننت؟؟؟؟؟!!!!!؟؟؟؟؟

می خوام نباشم و بذارم هر جور که دلشون می خواد نگام کنن.

واسه اونا که فرقی نداره من دوسشون داشته باشم یا نه.

اونا  یک مشت موجود حسودن که فقط می خوان از هم پیشی بگیرن و بگن من بیشتر دوست دارم.

اگه فقط محتاج عشق ورزیدنن/خب منم این فرصت رو بهشون می دم.

اونا یک عروسک می خوان که فقط بلد باشه بگه:بله/چشم/مرسی که دوسم داری...

باشه منم از حالا فقط می گم:مرسی که دوسم داری/به پاس این لطفت هر کاری دوست داری بکن/هرچی بخوای نه نمی گم...

از حالا تا ۱۰ثانیه وقت دارم که با همه چیز خداحافظی کنم و برم به دنیای عروسکها.

   ۳   ...   ۲   ...   ۱   ...

من تو نا کجا آبادم و می خوام اینجا بمونم.

نمی گم تو این ۱۰ثانیه چی بهم گذشت.

                              این یک رازه.

ببخشید/۱۰ثانیه ام تموم شد.

(ثانیه ۱۰گل یاس...راحت شدم...دیگه خلاص....

قشنگترین ثانیه هام این ۱۰تا بود که زود گذشت...رویائی شیرین بود و رفت...چون با خیال   ...   گذشت...)

 

حالا منتظرم یکی از راه برسه با ساز و تنبکش و برام بخونه

(آباریکلا میمونی....ملق بزن میمونی...)

منم واسش عنتری برقصم....و بخندم... 

+ نوشته شده توسط مهنوش بهاجه در یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388 و ساعت 19:43 |

دیگه دستم به قلم نمیره.

نمی دونم از چی بگم.

بگم که دلتنگم؟

بازم بگم که از دوری اون کم آوردم؟

از تنهایی و شب بیداری؟

از وفا یا از خیانت؟

دستم به قلم نمی ره.

با چیزایی که دیدم دیگه حتی دلم نمی خواد به خدا بتوپم.

میگن کار/کار انگلیسا بود/نمی دونم؟...

ولی هرچی که بود نا مردی بود.کسی چه می دونه چند تا از برو بچه های همین تهرونمون تو کوچه پس کوچه های همین

تهرون دود شدن و رفتن هوا....

ندا و نداها چی شدن...؟!؟...

فکر کنم فقط رای داده بودن و می خواستن ازش دفاع کنن.

نمی دونم چرا این انگلیس بی خیال ما نمیشه!

ناپلئون پیر قصه ایرج پزشک زاد رو دق مرگ کرد بس نبود؟!؟

حالا به نظر شما واقعا دیگه می شه چیزی نوشت؟

واقعا به نظر شما با اینهمه نا براری/بی عدالتی بازم

 

                                                     خوشگلا باید برقصن...؟...

+ نوشته شده توسط مهنوش بهاجه در چهارشنبه هفدهم تیر 1388 و ساعت 4:17 |

دیگه نمی دونم می خوام باشه یا نه!

وقتی نیست همش دلتنگشم/وقتی هست به یاد بدیهاش.

بوی اون غریبه که سایه به سایه باهاشه و منهم حسش می کنم داره خفم می کنه.

می خواد همه چیزرو بر گردونه به قبل/اما از اون چشمهای شیطونش می فهمم داره بازی در میاره.

می گن آبی که ریخته نمی شه جمع کرد/من تونستم جمعش کنم اما خودمونیم دیگه شفاف نیست.

انقدر کدره که اون ورش پیدا نیست.

نمی فهمم داره چی می گذره/نمی دونم این همون دندون لقه که باید کشید یا با یک عصب کشی و روکش ردیف می شه.

نمی دونم دوسش دارم یا عادته!؟!فقط می دونم از نبودنش هراس دارم.

قبلا هم نمی دونستم چی می شه اما می دونستم که نمی دونم و خر چلاقم رو یک جورائی به مقصد می رسوندم.

ولی اینبار حتی نمی دونم که نمی دونم.می ترسم  تو ندانسته هام غرق بشم.

 

(آن کس که نداند و بداند که نداند/ لنگان خرک خویش به مقصد برساند

 

                                                             آن کس نداند و نداند که نداند/در جهل مرکب ابدالدهر بماند)     

 

+ نوشته شده توسط مهنوش بهاجه در دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388 و ساعت 15:21 |

امروز 12 فروروردین ماه 1388 است.

 

-امروز چه روزیست؟

الف)میلاد            ب)تولد                 ج)ولادت             د)هیچکدام(*)

 

امروز روز ورود من است به:

الف)دنیا            ب)جهان                  ج)گیتی              د)هیچکدام(*)

 

روز ورود من به جائی است که بعد از بیست و اندی سال که در آن سپری شد/باز نمی دانم کجاست!

امروز برای بیست و چهارمین بار در این روزها که گذشت از آدمهای اطرافم تبریک شنیدم/بوسه دادم و گرفتم/همگی برایم چشم روشنی آوردند.

اما چرا برای من هدیه می آورند؟!؟

من که از آمدنم به این جنگل شلوغ شاد نیستم!؟!...

مادر مدام می خندد و مرا می بوسد و خواهرم را/و بسیار خرسند است که چه هنرمندانه به کمک پدر توانسته با 9سال فاصله سنی و بدون هیچ خواهر و برادری در بین ما/هر دو را در یک روز بزاید.(همان 12فروردین)و پدر با لبخندی فاتحانه به مادر می نگرد.

پدر خوشحال است و مادر مسرورتر از او.اما من نه/ولی مرتب آن خنده بی مزه تصنعی را بر لب دارم/از خواهرم بی خبرم/او هم مثل من می خندد.

هدیه ها را یک به یک باز می کنم و خنده ام می گیرد.

مثل این می ماند که من گرسنه سر یک میز مملو از غذا حاضر شوم و دلی از عذا در آورم/خوراکی ها را مزه مزه کنم/با غذاها عشق بازی و 9ساعت بعد از سیری با شکمی ورم کرده به مستراح بروم/آنچه خوردم بیرون بریزم/بعد که درب مستراح را باز می کنم ببینم تمام فامیل پشت در با کادوهای رنگارنگ منتظر دیدن سنده من هستند و می خواهند به او کادو بدهند.

من خریدم/من خوردم/من ریدم/پس چرا به او هدیه می دهند؟!؟...

کاش روزی پیدا کنم کسی را که چون روز اول که پا به اینجا گذاشتم و بی پروا گریستم/همراه من در روز آمدنم بگرید/تا مجبور نباشم که بخندم

                                             و

                                               بخندم

                                                      و

                                                         بخندم...

 

+ نوشته شده توسط مهنوش بهاجه در دوشنبه هفدهم فروردین 1388 و ساعت 16:43 |


Powered By
BLOGFA.COM