تبليغاتX
من کت ندارم

دیگه دستم به قلم نمیره.

نمی دونم از چی بگم.

بگم که دلتنگم؟

بازم بگم که از دوری اون کم آوردم؟

از تنهایی و شب بیداری؟

از وفا یا از خیانت؟

دستم به قلم نمی ره.

با چیزایی که دیدم دیگه حتی دلم نمی خواد به خدا بتوپم.

میگن کار/کار انگلیسا بود/نمی دونم؟...

ولی هرچی که بود نا مردی بود.کسی چه می دونه چند تا از برو بچه های همین تهرونمون تو کوچه پس کوچه های همین

تهرون دود شدن و رفتن هوا....

ندا و نداها چی شدن...؟!؟...

فکر کنم فقط رای داده بودن و می خواستن ازش دفاع کنن.

نمی دونم چرا این انگلیس بی خیال ما نمیشه!

ناپلئون پیر قصه ایرج پزشک زاد رو دق مرگ کرد بس نبود؟!؟

حالا به نظر شما واقعا دیگه می شه چیزی نوشت؟

واقعا به نظر شما با اینهمه نا براری/بی عدالتی بازم

 

                                                     خوشگلا باید برقصن...؟...

+ نوشته شده توسط مهنوش بهاجه در چهارشنبه هفدهم تیر 1388 و ساعت 4:17 |

دیگه نمی دونم می خوام باشه یا نه!

وقتی نیست همش دلتنگشم/وقتی هست به یاد بدیهاش.

بوی اون غریبه که سایه به سایه باهاشه و منهم حسش می کنم داره خفم می کنه.

می خواد همه چیزرو بر گردونه به قبل/اما از اون چشمهای شیطونش می فهمم داره بازی در میاره.

می گن آبی که ریخته نمی شه جمع کرد/من تونستم جمعش کنم اما خودمونیم دیگه شفاف نیست.

انقدر کدره که اون ورش پیدا نیست.

نمی فهمم داره چی می گذره/نمی دونم این همون دندون لقه که باید کشید یا با یک عصب کشی و روکش ردیف می شه.

نمی دونم دوسش دارم یا عادته!؟!فقط می دونم از نبودنش هراس دارم.

قبلا هم نمی دونستم چی می شه اما می دونستم که نمی دونم و خر چلاقم رو یک جورائی به مقصد می رسوندم.

ولی اینبار حتی نمی دونم که نمی دونم.می ترسم  تو ندانسته هام غرق بشم.

 

(آن کس که نداند و بداند که نداند/ لنگان خرک خویش به مقصد برساند

 

                                                             آن کس نداند و نداند که نداند/در جهل مرکب ابدالدهر بماند)     

 

+ نوشته شده توسط مهنوش بهاجه در دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388 و ساعت 15:21 |

امروز 12 فروروردین ماه 1388 است.

 

-امروز چه روزیست؟

الف)میلاد            ب)تولد                 ج)ولادت             د)هیچکدام(*)

 

امروز روز ورود من است به:

الف)دنیا            ب)جهان                  ج)گیتی              د)هیچکدام(*)

 

روز ورود من به جائی است که بعد از بیست و اندی سال که در آن سپری شد/باز نمی دانم کجاست!

امروز برای بیست و چهارمین بار در این روزها که گذشت از آدمهای اطرافم تبریک شنیدم/بوسه دادم و گرفتم/همگی برایم چشم روشنی آوردند.

اما چرا برای من هدیه می آورند؟!؟

من که از آمدنم به این جنگل شلوغ شاد نیستم!؟!...

مادر مدام می خندد و مرا می بوسد و خواهرم را/و بسیار خرسند است که چه هنرمندانه به کمک پدر توانسته با 9سال فاصله سنی و بدون هیچ خواهر و برادری در بین ما/هر دو را در یک روز بزاید.(همان 12فروردین)و پدر با لبخندی فاتحانه به مادر می نگرد.

پدر خوشحال است و مادر مسرورتر از او.اما من نه/ولی مرتب آن خنده بی مزه تصنعی را بر لب دارم/از خواهرم بی خبرم/او هم مثل من می خندد.

هدیه ها را یک به یک باز می کنم و خنده ام می گیرد.

مثل این می ماند که من گرسنه سر یک میز مملو از غذا حاضر شوم و دلی از عذا در آورم/خوراکی ها را مزه مزه کنم/با غذاها عشق بازی و 9ساعت بعد از سیری با شکمی ورم کرده به مستراح بروم/آنچه خوردم بیرون بریزم/بعد که درب مستراح را باز می کنم ببینم تمام فامیل پشت در با کادوهای رنگارنگ منتظر دیدن سنده من هستند و می خواهند به او کادو بدهند.

من خریدم/من خوردم/من ریدم/پس چرا به او هدیه می دهند؟!؟...

کاش روزی پیدا کنم کسی را که چون روز اول که پا به اینجا گذاشتم و بی پروا گریستم/همراه من در روز آمدنم بگرید/تا مجبور نباشم که بخندم

                                             و

                                               بخندم

                                                      و

                                                         بخندم...

 

+ نوشته شده توسط مهنوش بهاجه در دوشنبه هفدهم فروردین 1388 و ساعت 16:43 |

سبزه/سنجد/سیر/سرکه/سمنو/سکه/سیب سرخ/آئینه/قرآن/دیوان حافظ/ماهی/گل و یک سفره که اینروزها خبری از صفا و برکت توش نیست.

همه دور سفره/بابا قرآن می خونه/خواهرم حافظ/مامان به یاد اونهائی که بودن و حالا نیستن گریه می کنه.

من اما کاری ندارم که بکنم/هیچ حس خاصی ندارم.

 

تیک تاک/یا مقلب القلوب والابصار

تیک تاک/یا مدبر اللیل والنهار

تیک تاک/یا محول الحول والاحوال

تیک تاک/حول حالنا الی احسن الحال...

 

یکبار دیگه حال/زمان را سپرد به آینده.آینده ای که معلوم نیست چی می شه/فقط معلومه که باز همون تکرار مکررات با یک رقم جدید.

رو بوسی و تبریک.عیدی می دم و می گیرم/شیرینی میخورم/لباس نو هم که خریدم/پس چرا هنوز خوشحال نیستم؟

آخه هیچی مثل قدیما نیست/دیگه حتی کفشائی که تازه خریدم مثل قدیما بوی نوئی نمی ده/دیگه مادر بزرگیم نیست که از عطر جانماز طرمه اون کیف کنم.

بی خیال باز جای شکرش باقیه که  365 روز دیگه گذشت.

 

(بس که بد می گذرد زندگی اهل جهان

                                               مردم از عمر چو سالی گذرد عید کنند)

 

(پس گذشت یک سال دیگه مبارک)

+ نوشته شده توسط مهنوش بهاجه در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387 و ساعت 16:43 |

نه با یک شکلات شروع شد/نه با نگاه اول.

اما شروعش شیرین بود مثل شکلات.آره این همون حکایت بی ثمره.

انگار جدی جدی رفت.

خیلی وقته منتظرم/فکر می کردم زودتر از این حرفها بیاد!

می ترسم چشمام سفید بشه از این انتظار و باز هم انتظار و انتظار...

یعنی بازم صبر کنم؟

بازم منتظر بمونم؟خب اگرم نمونم/کاری ندارم که بکنم.

پس با دلتنگیام چه کنم؟شب بیداریا؟

آخه قرار ما این نبود!

هرچی فکر می کنم میبینم جا زده.

همه بار که رو دوش من بود/اون چرا کم آورده؟

می گن توی هر سال یک روزش روز عشقه.

اون روز روز عشق بود و آخرین روز عاشقی من...

 

                                     فکر کنم دیگه بر نگرده.....

+ نوشته شده توسط مهنوش بهاجه در چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387 و ساعت 17:8 |

روزی گمان می کردم باید برای آنچه در من می گذرد حیا به خرج دهم و به زبان نیاورم.آن روز که برای اولین بار خود را در رختخوابی غرق خون یافتم سعی کردم با چشمان خواب آلود آن افتضاح را جمع کنم تا کسی نبیند که من بزرگ شدم.من حتی برای گفتن احساسم آنروزها شرم داشتم.

کم کم فکر کردم اگر نگویم که می ترکم.

مگر چقدر جا هست در من برای حفظ شادی و غم هایم؟

پس نوشتم.

بی پرده نوشتم آنچه که سالها در من بود/بی حجاب کردم کلماتم را.

نوشتم از اولین بار که در چشمهایش خیره شدم و آنچنان کردم که او می خواست.

نوشتم از اطاقی که میعادگاه عشقم بود.

نوشتم از شهوتی که در من موج می زد.

نوشتم از بی وفائی او که دور بود از من و منکر آن.

نوشتم از غریبه ای که مالک عشق من است.

من از عشق گفتم/از قلبی که دیگر سبز و بکر نبود.

نوشتم از ترسی که تمام وجودم را گرفته/من می ترسم از فحشای قلب و احساسم.

اما همه مرا محکوم به هتاکی کردند و تعدادی به بحث علمی و فیزیکی بدن انسان پرداختند.

من محکوم به تن فروشی شدم.

به تکرار گفتم که من تن نفروشم که چوب حراج به احساسم  خورده.

بازهم کسی ندانست که چه می گویم.

از بین صد چشم بیننده شاید ده چشم زبان مرا دید.

باز به افکار آن دوران باز می گردم.

آنچه دارم را نگه می دارم برای خود و فقط بازگو می کنم برای همان آینه دستشوئی که سالها قلک اسرارم بود.

دیگر نمی گویم حقیقت را/گوشهای ما به شنیدن دروغ و زبانمان به تحسین آن عادت کرده.

دیگر نمی گویم که عاشقم/که فاحشه نیستم/که باکره نیستم/که بزرگترین لذت هایم چیست/که بی لمس تن او می میرم/که به نفس هایش زنده ام/که محتاجم به ارضای او حتی برای لحظه ای.

دیگر نمی گویم که من کت ندارم.

 

من فاحشه نیستم/من باکره هستم.

من کت دارم در رنگها و مدلهای متنوع.

                                    ...........من دلی پر درد ندارم..........

                                                 

 

                                               

+ نوشته شده توسط مهنوش بهاجه در چهارشنبه هفتم اسفند 1387 و ساعت 16:4 |

 یک سوال:

چرا همه فقط آخرین پست رو می خونن؟...!...؟

+ نوشته شده توسط مهنوش بهاجه در پنجشنبه یکم اسفند 1387 و ساعت 12:24 |

من فاحشه نیستم

من فقط عاشق دیدن خوابهای رنگی در آغوش توام

 

من فاحشه نیستم

من فقط عاشق عرق ریزان حاصل از تقلای چند دقیقه ای توام

 

من فاحشه نیستم

من فقط عاشق دیدن شهوت چشمان ملتس توام

 

من فاحشه نیستم

من دست وصال به هیچ ناکسی جز تو ندادم

 

من فاحشه نیستم

من فقط عاشق دیدن رضایت لحظه ای توام

 

من فاحشه نیستم

من فقط عاشق حس کردن حرارت توام

 

من فاحشه نیستم

من فقط عاشق چشیدن لبهای توام

 

من فاحشه نیستم

من فقط عاشق لمس بازوان توام

 

من فاحشه نیستم

من فقط عاشق حل شدن در وجود توام

 

به روزهای مقدس فاحشگیم با تو قسم

من فاحشه نیستم

 

                   من فقط باکره نیستم...........................

+ نوشته شده توسط مهنوش بهاجه در سه شنبه پانزدهم بهمن 1387 و ساعت 17:2 |

انگار هر لحظه بی تو هزار سال برایم خواهد گذشت.

نمی دانم چرا باور نداری بغض و شب گریه مرا!

نمی دانم چرا به یاد نمیاری اندرزهای شبانه ات را؟

چرا یادت نیست که من نا خواسته به تو پناه آوردم؟تو پناه من شدی بی آن که بدانم باید یک عمر جبران این محبت کوتاهت را بکنم/حالا که سردی دستهایت و خشکی لبانت بی وقفه می گویند:لحظه وداع نزدیک است.

بوی غریبگی تنت را مدتهاست که می فهمم.کاش باور می کردم که هر آمدنی رفتنی دارد/حتی حالا که برای شمردن آزارهایت انگشت کم میاورم.

تو زخم زدی و من پادزهری بر خراشهای عمیق نگذاشتم/که باور داشتم زخم های تو خود مرهمی است بر درد.

من ندانستم که عشق من برای تو عادت بود.من غم چشمانت که حزن دیگری را داشت/به حساب دوری می گذاشتم/چون چشم من از دوریت تر بود.منتظر بود که بیائی/چه کنم/طفلکی خوش باور است.

من هرگز نفهمیدیم که تو ناچار بودی یا دچار؟؟؟؟!!!!!؟؟؟.......

تو عزیزترین بودی و صد حیف که من فراموش کرده بودم تا بی وفا نباشی عزیز نخواهی شد.

و تو دانستی که تنهائی و عزیز و این آغازی بود برای دوری و بهانه های رنگارنگ.دور شدی و دورتر با خیال راحت که جز تو کسی نیست.

سبب و دلیل فراوان داشتی برای توجیه این دوری/کلی خستگی و کلی اتفاق فوف العاده/و من فهمیدم که باید رفت.کاش نبسته بودی تنها راه روشن را/شاید نتوانستی بگذری از این احساس.

کاش یک لحظه با چشمهای بسته به من و روزگارم می اندیشیدی/که شاید آن قفل محکم را به آخرین در باز نمی زدی.

من ماندم و شدم قلک حسرت ها/غم ها و افسوس ها.اما دیگر نه ذوقی برای دیدار داشتی نه شوقی برای شنیدن/پنهانی و بی صدا عقب می رفتی/دیگر نه من خندیدم و نه خندیدی/شد آنکه تو دلت می خواست/عهد و پیمانی در میان نبود.جای نگاهت را در قاب چشمهایم خالی دیدیم/تصویری از تو در چشمهایم نقش نمی بست.

تو کمرنگ بودی و منکر این کمرنگی.

دنیای بدیست/گرفت آنچه را که از تو داشتم.آخ که چه سخت است بی تو و چه سخت است برایم با تو/با توئی که دیگر برای من و سهم من نیستی.

نمی دانم که بی خبری از حالم یا خود را به آن کوچه معروف زدی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

حالا باز می دانم که باید رفت/اما افسوس که اینبار پاهایم نیز با من بی وفائی می کنند/یاری رفتن نمی کنند ای خسته دست بسته را.باید بروم/اما چگونه؟چطور چشم بپوشم از عمر رفته؟

چطور نا دیده بگیرم همه وجودم را؟تو صاحب شدی همه من را/بی خود کجا روم؟

چطور پاک کنم از ذهنم شیرین زبانیهایت را؟

چطور فراموش کنم چشمان پر نیرنگ تورا؟

چطور پاک کنم لکه چربی زبانت را از دلم؟

هر چند که حالا برای دیدن هر کدام از اینها باید در صف بمانم تا نوبتم برسد.

کاش به حرمت آنهمه روزهای تلخ و شیرین کنار هم بودن/یکبار مرا بدون نوبت به صرف تکه ای از آن کلوچه شیرین دعوت می کردی.

من می دانم که فاصله بین داشتن و نداشتن صرف فعل خواستن است/اما نمی دانم کجای فرمول لنگ می زد که من خواستم و نداشتم/تو نخواسته داشتی!!!!!!!!!!

تو قد کشیدی و من شاهد این رویش زیبا بودم و حالا بدون هیچ قدرتی به تماشای ریشه دوانت در خاک نو نشسته ام/فقط دعا می کنم که خاک نو مسموم نباشد.

من دعا می کنم/اما واقعا خدا چشم می پوشد از آنچه که دیده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

از بندگانش بی مهری فراوان دیده بودم/تو نو رسیده ای بودی در این بازار مکاره.تو آمدی ارزان کردی آنچه را که گران داشتم.

آنچه گفتم رنگ گلایه نداشت/مروری کردم بر آنچه که گذشت/تلخ و شیرین.

تو هرگز نگفتی که چگونه گذراندی روزهای کنار مرا.بر من تلخ گذشت اما لذیذ/طعم تو تلخیش را بر من هموار کرد.

راستش از خدا خواستم تا آنچه با من کردی به روزت آورند.

شنیده ام که خدا عادل است/عدلش تاخیر دارد/اما آمدنیست.

می روم تا نبینم روزگار تاریکت را/که می ترسم با دیدنش پس بگیرم شکایتم را.

مراقب چیزهائی که شکستند و دیگر کاریشان هم نمی شود کرد و مراقب آنهائی که هنوز می شود مانع شکستانشان شد باش..................

+ نوشته شده توسط مهنوش بهاجه در یکشنبه ششم بهمن 1387 و ساعت 14:14 |

چقدر دلتنگم برای اون روزها/برای طعم پفک نمکی مینو و اون قرصهای رنگی که تو برام می خریدی و من تو دکتر بازی واسه مریضا تجویز می کردم.

چقدر دلتنگ اون قصه تکراریه گرگ و روباه که هر وقت ازت می خواستم برام قصه بگی همون رو می گفتی هستم.

دلم می خواد فقط یک بار دیگه مثل اون روزهای کودکی سرم رو بذارم رو پاهات و خودم واست لوس کنم و سر به سرت بذارم تو هم نازم کنی و قربون صدقه ام بری.کاش بودی و می دیدی که حالا واسه خودم خانمی شدم.خیلی زود بود که بری.

هرکی رو می بینم بابا بزرگ داره کلی بهش حسودیم می شه و در نهایت وراجی هی واسش از تو و روزهای با تو تعریف می کنم.

آخ که چقدر دلم واسه صدا کردن اسمت تنگه/باباجی/مهربون ترین باباجی دنیا.

اون روز که رفتی یک شعر ساختم که اشکهای همه رو در آورد:

(باباجی جون گل باغ آسمون/باباجی جون قصه گوی مهربون

تو نباشی گلا رو کی آب می ده؟

کی سوال مهنوش و جواب می ده؟

باباجی دنیا چه بی رنگ شده/آسمونم دیگه یک رنگ شده

باباجی اونقده دلگیره دلم/دیگه تهرونم برام تنگ شده

مامانی جون تو گلی تو گلدونی

تو مثل شر شر پاک بارونی

مامانی قصه نگو من دیگه از غصه پرم

مامانی بگیر بخواب بذار گیساتو بشمرم....)

تو که رفتی درختهات رو اره کردن و بردن/باغچه ات خشک شد/اون دو تا تاک ته حیاط دیگه انگور ندادن/بعدشم دیوارهای خونه اومد پائین و جاش یک 4طبقه 2واحدی لوکس رفت بالا.

تو که رفتی دلم خوش بود که مامانی رو برامون گذاشتی.اونم بهترین مامانی دنیا بود.بی تو چقدر یک دفعه پیر و نحیف شد/انقدر کوچولو شده بود که نگو.یادته چقدر قصه آشنائیت با مامانی و عاشق شدنت رو دوست داشتم؟

سال 86 تو پنجمین روز شهریور ماه که تولد مامانمه(دختر یکی یکدون ات رو می گم)مصادف شده بود با نیمه شعبان که طبق اون دست نویس پدرت پشت کتاب تولد توئه/مامانی یک کادوی حسابی بهت داد/آره اومد پیشت و حال مامان رو حسابی گرفت.

اونم رفته و حالا من با حسرت به مامانی باباجی ها نگاه می کنم.

یک بار دیگه اون خدای گنده چشم انداخت تا ببینه به چی دلخوشم و همون رو ازم بگیره و جاش به اندازه دنیاش دلتنگی بهم بده.......

+ نوشته شده توسط مهنوش بهاجه در پنجشنبه سوم بهمن 1387 و ساعت 15:17 |


Powered By
BLOGFA.COM