انگار هر لحظه بی تو هزار سال برایم خواهد گذشت.
نمی دانم چرا باور نداری بغض و شب گریه مرا!
نمی دانم چرا به یاد نمیاری اندرزهای شبانه ات را؟
چرا یادت نیست که من نا خواسته به تو پناه آوردم؟تو پناه من شدی بی آن که بدانم باید یک عمر جبران این محبت کوتاهت را بکنم/حالا که سردی دستهایت و خشکی لبانت بی وقفه می گویند:لحظه وداع نزدیک است.
بوی غریبگی تنت را مدتهاست که می فهمم.کاش باور می کردم که هر آمدنی رفتنی دارد/حتی حالا که برای شمردن آزارهایت انگشت کم میاورم.
تو زخم زدی و من پادزهری بر خراشهای عمیق نگذاشتم/که باور داشتم زخم های تو خود مرهمی است بر درد.
من ندانستم که عشق من برای تو عادت بود.من غم چشمانت که حزن دیگری را داشت/به حساب دوری می گذاشتم/چون چشم من از دوریت تر بود.منتظر بود که بیائی/چه کنم/طفلکی خوش باور است.
من هرگز نفهمیدیم که تو ناچار بودی یا دچار؟؟؟؟!!!!!؟؟؟.......
تو عزیزترین بودی و صد حیف که من فراموش کرده بودم تا بی وفا نباشی عزیز نخواهی شد.
و تو دانستی که تنهائی و عزیز و این آغازی بود برای دوری و بهانه های رنگارنگ.دور شدی و دورتر با خیال راحت که جز تو کسی نیست.
سبب و دلیل فراوان داشتی برای توجیه این دوری/کلی خستگی و کلی اتفاق فوف العاده/و من فهمیدم که باید رفت.کاش نبسته بودی تنها راه روشن را/شاید نتوانستی بگذری از این احساس.
کاش یک لحظه با چشمهای بسته به من و روزگارم می اندیشیدی/که شاید آن قفل محکم را به آخرین در باز نمی زدی.
من ماندم و شدم قلک حسرت ها/غم ها و افسوس ها.اما دیگر نه ذوقی برای دیدار داشتی نه شوقی برای شنیدن/پنهانی و بی صدا عقب می رفتی/دیگر نه من خندیدم و نه خندیدی/شد آنکه تو دلت می خواست/عهد و پیمانی در میان نبود.جای نگاهت را در قاب چشمهایم خالی دیدیم/تصویری از تو در چشمهایم نقش نمی بست.
تو کمرنگ بودی و منکر این کمرنگی.
دنیای بدیست/گرفت آنچه را که از تو داشتم.آخ که چه سخت است بی تو و چه سخت است برایم با تو/با توئی که دیگر برای من و سهم من نیستی.
نمی دانم که بی خبری از حالم یا خود را به آن کوچه معروف زدی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
حالا باز می دانم که باید رفت/اما افسوس که اینبار پاهایم نیز با من بی وفائی می کنند/یاری رفتن نمی کنند ای خسته دست بسته را.باید بروم/اما چگونه؟چطور چشم بپوشم از عمر رفته؟
چطور نا دیده بگیرم همه وجودم را؟تو صاحب شدی همه من را/بی خود کجا روم؟
چطور پاک کنم از ذهنم شیرین زبانیهایت را؟
چطور فراموش کنم چشمان پر نیرنگ تورا؟
چطور پاک کنم لکه چربی زبانت را از دلم؟
هر چند که حالا برای دیدن هر کدام از اینها باید در صف بمانم تا نوبتم برسد.
کاش به حرمت آنهمه روزهای تلخ و شیرین کنار هم بودن/یکبار مرا بدون نوبت به صرف تکه ای از آن کلوچه شیرین دعوت می کردی.
من می دانم که فاصله بین داشتن و نداشتن صرف فعل خواستن است/اما نمی دانم کجای فرمول لنگ می زد که من خواستم و نداشتم/تو نخواسته داشتی!!!!!!!!!!
تو قد کشیدی و من شاهد این رویش زیبا بودم و حالا بدون هیچ قدرتی به تماشای ریشه دوانت در خاک نو نشسته ام/فقط دعا می کنم که خاک نو مسموم نباشد.
من دعا می کنم/اما واقعا خدا چشم می پوشد از آنچه که دیده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
از بندگانش بی مهری فراوان دیده بودم/تو نو رسیده ای بودی در این بازار مکاره.تو آمدی ارزان کردی آنچه را که گران داشتم.
آنچه گفتم رنگ گلایه نداشت/مروری کردم بر آنچه که گذشت/تلخ و شیرین.
تو هرگز نگفتی که چگونه گذراندی روزهای کنار مرا.بر من تلخ گذشت اما لذیذ/طعم تو تلخیش را بر من هموار کرد.
راستش از خدا خواستم تا آنچه با من کردی به روزت آورند.
شنیده ام که خدا عادل است/عدلش تاخیر دارد/اما آمدنیست.
می روم تا نبینم روزگار تاریکت را/که می ترسم با دیدنش پس بگیرم شکایتم را.
مراقب چیزهائی که شکستند و دیگر کاریشان هم نمی شود کرد و مراقب آنهائی که هنوز می شود مانع شکستانشان شد باش..................
+ نوشته شده توسط مهنوش بهاجه در یکشنبه ششم بهمن 1387 و ساعت
14:14 |